ابن المقفع ( مترجم : منشي )

53

كليله و دمنه ( فارسي )

[ سگى كه بر لب جوى استخوانى يافت ] همچون آن [ 1 ] سگ كه بر لب جوى استخواني يافت ، چندانكه در دهان گرفت و عكس آن در آب بديد ، پنداشت كه ديگري است ، بشره دهان باز كرد تا آن را نيز از روى آب بر گيرد ، آنچه در دهان بود باد داد . در جمله نزديك آمد كه اين هراس ضجرت [ 2 ] بر من مستولي گرداند و بيك پشت پاى در موج ضلالت اندازد ، چنان كه هر دو جهان از دست بشود . باز در عواقب كارهاى عالم تفكّري كردم و مؤونات [ 3 ] آن را پيش دل و چشم آوردم ، تا روشن گشت كه نعمتهاى اين جهاني چون روشنائي برق بي دوام و ثبات است ، و با اين همه مانند آب شور كه هر چند بيش خورده شود تشنگي غالب‌تر گردد ؛ و چون خمرهء پر شهد مسمومست كه چشيدن آن كام را خوش آيد لكن عاقبت بهلاك كشد ؛ و چون خواب نيكوي ديده آيد بي شكّ در اثناى آن دل بگشايد امّا پس از بيداري حاصل جز تحسّر و تأسّف نباشد ؛ و آدمي را در كسب آن چون كرم پيله دان كه هر چند بيش تند بند سخت‌تر گردد و خلاص متعذّرتر شود . و با خود گفتم چنين هم راست نيايد كه از دنيا بآخرت ميگريزم و از آخرت به دنيا و ، عقل من چون قاضي مزوّر كه حكم او در يك حادثه بر مراد هر دو خصم نفاذ مييابد . گر مذهب مردمان عاقل دارى * يك دوست بسنده كهن كه يك دل دارى آخر راى من بر عبادت قرار گرفت ، چه مشقّت طاعت در جنب نجات آخرت وزني نيارد ، و چون از لذّات دنيا ، با چندان وخامت عاقبت ، ابرام [ 4 ] نميباشد و هر آينه تلخي اندك كه شيريني بسيار ثمرت دهد بهتر كه شيريني اندك كه ازو تلخي بسيار زايد ، و اگر كسي را گويند كه صد سال در عذاب دايم روزگار بايد گذاشت چنان كه روزي ده بار اعضاى ترا از هم جدا ميكنند و بقرار اصل و تركيب معهود باز ميرود تا نجات ابد يابي بايد كه آن رنج اختيار كند ، و اين مدّت باميد نعيم باقي بر وى كم از ساعتي گذرد . اگر

--> [ 1 ] . ( 1 ) همچون آن نسخهء اساس : همچنان . [ 2 ] . ( 4 ) ضجرت تنگدل شدن ( زوزني ) دلتنگ شدن ( زمخشري ) ؛ تفتگي و بيقراري كردن از غم ( صراح ) . [ 3 ] . ( 6 ) مؤونات ص 34 ح برس 9 ديده شود . [ 4 ] . ( 16 ) ابرام اصل معني بستوه آوردن است . امّا اينجا بمعني بستوه آمدن به كار رفته است ، از مقولهء تبرّم كه در صفحهء 47 س 10 گذشت .